بوی تعفن همه جارا پر کرد انقدر که کسی نفس نمیکشید همه مرده بودند ولی راه میرفتند وخداخدارا میخواستیم که خودمان را نبینیم گم شویم مثل تکه برگ خشک پاییزی زیر پای ادمی خودی که مسبب این الودگی هواشده از اینه بیزار بودیم چون نخواستیم خودمان را ببینیم پس باید کاری میکردیم صورتکی پیدا کردیم و روی صورتمان زدیم که نباشیم امابودیم ..اما هستیم ..کاش مسکنی بودابدی به کما میرفتی نه بیدار نه مرده بودی فقط کاش نبودی مثل روزی که عدم بودی اصلا کاش عدم بودی نه حالاکه عدم بودن را حسرت میخورد دلت ...کاش جهان فراموشت میکرد زمان حسابت نمیکرد چشمی تورا نمیدید رازهاي پنهان دل...
ما را در سایت رازهاي پنهان دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 17:13